تبليغاتX
پرستوها

پرستوها

(شعر و نوشته های علی داودی)




نه می‌گیرد این دل، نه یک‌دم رها می‌کند

دل سنگم عمری‌ست تا پا به ‌پا می‌کند

سحر سر زد و روز از نیمه رد شد بگو

کسی حرّ خوابیده‌ام را صدا می‌کند؟

قدم در قدم، جاده در جاده تردید ـ آب! ـ

به خود مانده، از شور دریا ابا می‌کند

دل: این کوفه، این شام، این شهر بدنام... نه

نه مرگی، نه داغی... که ما را دوا می‌کند؟

*
نه می‌گیرد این دل نه یک‌دم رها می‌کند

عزادار خویشم، دلم نوحه‌ها می‌کند

نه می‌میرم از غم، نه می‌خوانم از سوگ تو!

به عشقت، دل از گریه حتی حیا می‌کند

صدا می‌رسد کاروان کاروان از فرات

که در خیمه جانم آتش به پا می‌کند

سر آورده‌ام، نذر بال و پر آورده‌ام

کسی هست آیا؟ سرم را جدا می‌کند؟

*
دلم تکه‌تکه ... دلم آب شد چکه‌چکـ...!

کسی خاک خشکیده را کربلا می‌کند؟




+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 16:58   علی داودی  | 


نمي‌دانم چرا، اما اين شعر را دوست نداشتم جايي بخوانم و منتشر كنم به اين خيال كه تاثير حسي بدي بر احوال خوانندگان و شنودگان خواهد گذاشت اما نتوانستم بر دل خود فائق بيايم پس اين كار را كردم يا شايد هم بعد از نوشتنش فهمیدم که:چندان و آنقدرها هم مهم نيست! به هر حال از آن دسته از دوستان كه متاثر مي‌شوند توامان تشكر و عذرخواهي مي‌كنم:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 19:59   علی داودی  | 

... و قاب عکس تو برابرم


به یاد زنده یاد استاد قیصر امین‌پور عزیز


مرد، خسته بود، مرگ خسته‌تر و درد رفته تا... نفس نیاورد!
پس سه‌شنبه آمد آن خبر - خدا! که هیچ‌کس به هیچ‌کس نیاورد!

وقت شعر تازه گفتن است، تیک‌تاک ساعت سه‌شنبه رفتن است
پس سه‌شنبه غیر رفت و رفت و رفت، بر زبان این جرس نیاورد

پس رها شدی، صدا شدی، صدا زدی به جان خسته پشت‌پا زدی
تا صدا زدی که گاه رفتن من است، هیچ‌کس قفس نیاورد!

خرده‌خرده، خورده شد قلم، میان درد ریشه کرد و برگ و بار داد
مشق را نوشت لاله! تا که بعد از این بهار، خار و خس نیاورد

پس سه‌شنبه‌ها صدای توست در سرم و قاب عکس تو برابرم
آه... «قیصرم» سه‌شنبه سال‌هاست جز هوای تلخ و گس نیاورد

مرگ آمد و گرفت هرچه داده بود را و «ناگهان چه زود» را
برد روزهای هفته را - تمام - برد آن‌چنان که پس نیاورد

«من، چه‌قدر ساده‌ام به روزهای رفته تکیه داده‌ام» که تا مگر...
دست شسته‌ای چنان ز خود که مرگ هم تو را به دسترس نیاورد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 15:50   علی داودی  | 



من شعر کودک بلد نیستم

این فقط نوشته‌ای است برای دخترم

 


دیشب دوباره باران بر کوه و دشت بارید

باران دل پری داشت اینجا ... نشست بارید

 

باران نگاه‌ها را لبریز شستشو کرد

با برگ حرفها زد با باد گفتگو کرد

 

باران که باز بارید چشمان کوچه وا شد

آیینه شد خیابان هر غنچه‌ای دوتا شد 

 

باران که راه افتاد دریا به شهر آمد

در آبها روان شد با جوی و نهر آمد

 

گل کرد ذهن گلدان لبهای غنچه خندید

شب توی آب افتاد مهتاب خیس لرزید

 

هی قصه پشت قصه هی اتفاق افتاد

باران کلاغ آورد هی توی باغ افتاد  

×××

باران که بند آمد من غرق خنده بودم

پرپر شبیه یک ابر مثل پرنده بودم

 

من مانده‌ام دوباره در بند شاید... ایکاش

در شهر ما همیشه باران بیاید ایکاش




+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 17:33   علی داودی  | 

سنگ

سنگ

-         خانه‌ام را چنين به ياد مي‌آورم

سنگ سنگ

تنديس‌ها و انسانها

خدايان بي‌معبد

و نام‌هاي حك شده

 

سنگ سنگ

خانه‌ام را دوباره بر پا مي‌كنم

با تكه‌هاي جگرم و با ابيات جديد

من آبها را به رسميت نمي‌شناسم و ستاره‌ها را

حتي اگر كوهها كوتاه بيايند

من

قلبم را سنگ مي‌كنم

و ستاره‌ها را به دريا مي‌ريزم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 1:4   علی داودی  |